محمد معصوم البكري ( نامى )
مقدمه 21
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
پيرى رسيد دور جوانى گذشت هيچ * غفلت نشد كم از دل آلود روزگار تاج غرور بر سر و در بر قباى ناز * دامن كشان بجيفهء دنيا در افتخار بار امل به گردن و كار عمل خراب * بيچاره آدمى كه گرفتار كار و بار هنگام رفتن است كجايند همرهان * تا بعد زين قرار گزينم نه بر ديار مرگ برادران همه ديديم و دوستان * وين نفس شوخ چشم نمىكرد اعتبار پيران كهنه سال و جوانان ماهرو * بگذاشتند حسرت گيتى بيادگار برخيز تا به خاك عزيزان گذر كنيم * زان پيشتر كه ديده شود خاك رهگذار بسيار چون من و تو بيايند و بگذرند * بر خاك ديگران كه نه بينند زان غبار باغ اميد سبز شد آخر گلى بچين * مشكن درخت عمر كه شاخيست ميوه دار و له در مناجات روزى به زير خاك تن ما نهان شود * و انها كه كردهايم يكايك عيان شود يا رب بفضل خويش ببخشاى بنده را * آن دم كه عازم سفر آن جهان شود بيچاره آدمى كه اگر خود هزار سال * مهلت بيابد از اجل و كامران شود هم عاقبت چو نوبت رفتن به او رسد * با صد هزار حسرت ازين جا روان شود در ورطهء هلاك فتد كشتىء وجود * تن از عمل بماند و بى بادبان شود آمد شد ملائك در وقت قبض روح * چون بنگريم ديدهء ما خونفشان شود باشد كه در كشيدن آن جام خوشگوار * شيرينى شهادت ما در دهان شود يا رب مدد ببخش كه ما را در آن زمان * قول زبان موافق صدق جنان شود ايمان ما ز غارت شيطان نگاهدار * مرغ از قفس برآيد و بر آشيان شود عبد القادر بدايونى در تاريخ خود اين ابيات را درج كرده است : 1 چه خوش است آنكه از خود روم و تو حال پرسى * به تو شرح حال گويم به زبان بى زبانى